۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

سالاد کلمات

اتاقِ خالی، پرده رنگ و رو رفته، کف پوشِ عریان، دیوارِ خاموش، خوشخواب ِوارونه، آینه غبارگرفته، قاب ِشکسته، دمپایی آواره، کلیدِ آویزان، قفل ِویران، ورود، من، رخوت، انتظار، بُهت، کند، پـَر، فرشته، رویا، رنگ، نقش، روشن، شاد، امید، نو، ناگاه، ترس، شب، تنها، سرد، دیر، فردا، خواب، کابوس، درد، بهانه، بیرون، باد، ابر، بغض، مات، موسیقی، ناباور، فراموش، پیغام، ویران، آویزان، آواره، شکسته، خاموش، گرفته، وارونه، عریان، خالی، تهی، خلا، تاریک، سیاه، تکرار، بی حال، حیران، رها، انتها، فردا، دیروز، حالا، شروع، اتاق، پرده، ...


پی نوشت: انسان چیزی جز گفته هایش نیست.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

این بار تو


گاه که زبانم بسته است، دست به سوی آسمانت می گشایم و صدایت می کنم...
حال که دستانم بسته است، چشم به سوی آسمانت می گشایم...
این بار تو صدایم کن!

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

مسیر ِ آرامش

پیش نوشت: این پست، بخاطر خیلی خیلی معمولی و خیلی خیلی طولانی بودن، دیگر یک پست نیست. نمی دونم چه اصراریه که اینجا بزارم، پس اگر دوست داشتین بخونید.
مدتی بود از این سرعت زندگی خسته شده بودم، یا بهتره بگم از این سرعتی که به زندگیم داده بودم. انگار طلوع خورشید، به غروبش چسبیده بود و شبش به صبح. با اون اتاق بی پنجره تو محل کارم که تنها پنجره ش به آسمون، مانیتور کامپیوترمه که اگر صفحه ای توش باز نباشه عکس یه آسمون صاف و با تیکه های سفید ابرو نشون میده، این گذر زمان برام سریعتر میشد. وقتی میرسیدم خورشید تازه داشت آدماشو بیدار می کرد و وقتی برمی گشتم، زودتر از من برگشته بود. حتی جای خالی شو تو روزای ابری و بارونی هم ندیدم، گله می کردم که چرا ابر و بارونش هم به این سرعت میان و میرن، دلم لک زده بود برای زل زدن به دونه های بارون که از آسمون شرشر می ریختن پایین، واسه خیس شدن تو رگبار و نم نمش، واسه پرکردن ریه هام از عطرش، واسه صداش، از پشت شیشه ها و از توی ناودونا... دلم یه آرامش می خواست، آرامشی که تو راه رفتن، تو نگاه کردن، تو رفتن و برگشتن همراهیم کنه. آرامشی که توش سرعت نباشه. اما با حجم زیاد کار و خستیگی زیادتر و صدالبته نازک نارنجی بودن خودم، نه این اراده ضعیف یاری کرد، نه اون حس قوی، صدای زنگ ساعت و جدول برنامه های چسبیده به دیوار هم کارساز نشد.
تااینکه یه درد کوچیک تو یه نقطه کوچیک از کوچکترین انگشت پا به نام "میخچه"، وسط این پیستِ سرعت سبز شد. روزی که اومد یه روز هم بیشتر نتونستم تحملش کنم، درست یادم نیست از شدت درد دلم میخواست بشینم وسط خیابون گریه کنم یا اینکه دونه دونه موهامو بکنم؛ و باورم نمی شد که سرعت زندگیم از 100 کیلومتر در ساعت، به 1 متر در شبانه روز رسید. اولش شوکه بودم، یا شایدم عصبانی، و البته مستاصل و نگران، انقد که تمام این حسا، حسای بیشتری رو هم به همراه داشت، مثل حس حسادت نسبت به آدمایی که بدون توجه به انگشت کوچیکه پاشون قدم می زنن، و یا حس حقارت بخاطر اینکه مجبورم لنگون لنگون انگشت کوچیکه پامو به نیش بکشم و نگاه سنگین آدمارو تحمل کنم.
باورم نمیشه این جمله سهراب هم نمی تونست آرومم کنه: " گاه زخمی که به پا داشته ام، زیرو بم های زمین را به من آموخته است... " توی اتوبوس به جای زیر و بم زمین، نوع فشار پای مسافرا رو یادگرفتم که با بی توجهی، پای بی پناهمو در جمعیت نوازش می کردن؛ و یا تو صف طویل تاکسی، باز هم به جای همون زیر و بم زمین، طریقه حمل کردن انگشت پامو یاد گرفتم (اینکه تمام وزنمو بندازم رو شصت پام و خدا خدا کنم که انگشت شست پام میخچه نزنه).
کمتر از یک شبانه روز، خودمو از شر اون درد خلاص کردم، و این تازه شروع ماجرا بود، به نوعی رسیدن به آرزوها: آرامشی که مدتها آرزوشو داشتم. راست میگن تا مریض نشی، قدر سلامتی تو نمیدونی. انگشت کوچیکه مو باوجود ظاهر جدید ِ شبیه به انگشت شست اونهم بواسطه نوع باندپیچی، و باوجود حساس بودن بخاطر ِ جای خالی میخچه، خیلی دوست داشتم؛ چرا که بخاطر حضورش بعد از چندروز خونه نشینی، خستگی همه روزا رفت. فقط خودم بودمو خودش، یا خواب بودم، یا پای تلوزیون، یا سر کتاب، یا سرگرم پانسمان.
بخاطرش باید سرعتمو کم می کردم، و این باعث می شد تمام اون حسهای منفی جاشو با شوق عوض کنه، دیگه صدای ساعتو خوب می شنیدم، یک ساعت زودتر راه می افتادم تا تاخیر نخورم، توی اتوبوس خلوت می نشستم و بعد از مدتها خورشید و نگاه می کردم که آروم آروم ابرارو می سوزونه و به آسمون فلق، هزار رنگ خوشرنگ میده و یادم میومد چه روزایی که از پشت پنجره به بالا اومدنش بی هیچ دغدغه ای خیره می شدم و با نهایت شگفتی ورد زبونم این میشد که وااااااااااااای خدا، این صحنه بی نظیره، تو بی نظیـــــــری.
تو همون روزا یک روز ِ تمام زیر بارون موندم، خیس شدم، و شسته شدم از هرچی عقده بارون ندیدنه، سلانه سلانه (بخاطر مراعات زخم پا) راه می رفتم و نفس می کشیدم و ذوق می کردم که این بارون تمومی نداره، و برام مهم نبود که تمام پام خیس آب شده و بخاطر باندپیچی بزرگ مجبورم دوسایز بزرگتر کفش زمستونی بخرم تا انگشت کوچیکه دردش نگیره.
با اون سرعتِ کم، دیگه نه یاکریما ازم می ترسیدن و نه گنجشکا از کنارم می پریدن، حتی گربه ها به هوای اینکه بازیم گرفته، پابه پام میومدن. نه برگ خشکی زیر پام له شد و نه سنگی با ضربه پام پرتاب.
همون روزا خیلی چیزارو دیدم که قبلا می دیدم، و خیلی چیزارو هم که قبلا ندیده بودم. یا شاید اونارو هم دیده بودم اما حالا لمسشون می کردم. دیدم که خیلی آدما مادرزادی لنگ لنگون راه میرن و چه تلخه که هرگز شیرینی عادی راه رفتن و نمی چشن؛ و خیلی ها سر یه حادثه، و در یک ثانیه، نعمت عادی راه رفتن و تا آخر عمر از دست دادن و چه تلخه که شیرینی عادی راه رفتن و فقط با طعم خاطره می چشن. بزرگسالهای مسنی رو دیدم که برای رد شدن از خیابون مجبورن عصاشون و بالا بگیرن، و درک کردم که با چه نگرانی ای عرض خیابون و طی می کنن؛ و خردسالهای نوپایی و دیدم که دست تو دست بزرگتراشون هر دوقدم یک بار پاهای ضعیفشون گیر میکنه و تا مرز زمین میرن و چقد سخته که سرعتشون و با گامهای بزرگترا هماهنگ کنن؛ دیدم بعضی آدمای عادی پای ناسالمشون توان پوشیدن هرکفشی و داره، و کنارشون آدمای بی بضاعتی هستن که پاهاشون سالمه اما توان پوشش نداره.
تازه فهمیدم که بعضی جوبهای شهرمون با عرض زیاد، پل نداره تا برای گذشتن از روش به پریدن و تحمل درد تیز زخمی که داری نیاز نباشه، و بعضی جوبها انقد عرضشون کمه که می تونه یه تله برای زمین خوردن باشه و ایجاد زخمی روی زخم. تازه فهمیدم بعضی پلهای هوایی عجیب پله های تیزی دارن که نرم پا گذاشتن روشون معنی نداره و بعضی پلها اصلا پله ندارن و باید سرسره بازارشو با درد طی کنی.
...
با همه این دیده ها و ندیده ها، حالا اما همه چیز آرومه، نه دردی هست، نه سرعتی، حتی انگار آرزویی هم نیست، فقط انگار، برای رسیدن به آرامش، گاهی مجبوریم سختیها رو تحمل کنیم، و عجیبه که سختی ها رو خیلی زودتر از خوشیهامون فراموش می کنیم. نمیدونم قدر داشته هامو دوباره کجای زندگی فراموش می کنم؛ نمی دونم دوباره کی یادم میره که اگر تند برم تند می گذره، اگر کند برم آروم. فقط می دونم هر زمان که لازم باشه، اگر یادم نیاد، به یادم میارن، شاید با چیزی شبیه به، درد انگشت کوچیکه!!
***
پس نوشت: با این همه حرف، فقط خواستم یه جمله بگم: ممنونم که تا آخر خوندین.

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

از تو و برای تو ...

نه بهانه ای، نه دلیلی و نه مناسبتی.

یک اتفاق می تواند زبان آدم را باز کند، یا می تواند زبان آدم را ببند، البته خیلی چیزها در بعضی روزها چیزی فرای یک اتفاق است، و بعضی چیزها در خیلی از روزها تنها یک اتفاق.

می دانم که خوب می دانی از چه می خواهم بنویسم، از این روزهای شبیه به خیلی روزها، از تو و واژه مقدس دوستی که بیشتر از همۀ روزها محور افکارم گشته؛

می دانی که می دانم اگر تمام مکنونات قلبی ام را درهم ادغام کنم، بازهم نمی توانم از عظمت لحظه های مقدسی که تو در این دوستی خالقش بودی لب به سخن بگشایم.

می دانم که نمی دانی چقدر واژه برای این روزها جسته ام؛

می دانی که نمی دانم چقدر واژه دیگر برای این روزها هست و من هنوز نجسته ام.

پس با تمام دانسته های تو و ندانسته های من، تنها ذره ای از تمامیت این روزها را بر زبان می ریزم.

از ابتدایش سخن نمی گویم که نمی دانم چطور آغاز شد، و انگار که هیچ دوستی ای آغازی ندارد.

از انتهایش سخن نمی گویم، که هیچ پایانی را برایش متصور نیستم، و انگار که هیچ دوستی ای پایانی ندارد.

از اوجش سخن نمی گویم، چرا که تمام لحظه هایش در اوج است.

از آن افق هایی نمی گویم که روحم را تا عرش پرواز داد، قلبم را تا بهشت گسترد، چشمانم را به قطره قطره های باران پر کرد، و دستانم را تا کهکشانها گشود.

نه از خاص ترینشان می گویم، نه از بزرگترینشان، و نه از نایاب ترینشان، که خاص، بزرگ و نایاب را کلمات توصیفی کاملی نمی یابم.

نه از قصارها می گویم، نه از گزیده ها، نه از ناب ها، که کلمات توصیفی ای برایشان نمی یابم.

از شگفتی های غیرمنتظره و غافلگیری های سروقت هم نمی گویم، که تمام این روزها غیر از شگفتی انتظاری نمی رفت.

نه از ساده ترینشان می گویم،

نه از معمولی ترینشان،

نه از تمام شوق هایی که با تو زنده می شد:

شوق شنیدن یک موسیقی، شوق دیدن یک فیلم، شوق خواندن یک کتاب، شوق نوشتن یک متن، شوق گفتن یک اتفاق، شوق خواستن یه نظر، شوق آموختن یک ندانسته...

و نه از تمام شادی هایی که با تو جان می گرفت:

شادی برآورده شدن یک دعا، شادی رسیدن یک زمان و بودن در یک مکان، شادی شنیدن یک صدا، شادی گرفتن یک پیغام، شادی خواندن یک نامه...

از آن روز هم نمی گویم، از آن روز که در تمام این سالها نمونه اش را ندیده بودم، اصلا نه دیده و نه شنیده بودم؛

نه از جزئیات آن روز می گویم که چطور مرا با بهت، از خود بی خود کرد: نمی دانستم از اعتمادت شاد باشم یا از پیغامت غمگین؛ حتی تفاوت این دو را هم نمی دانستم: شادم یا غمگین... نمی دانستم گنجینه به آن با ارزشی هدیه ای ست که باید در دلم جا گیرد یا مسئولیتی ست که باید در سرم بگنجد!!؟

و نه از کلیات آن روز می گویم که چیزی فرای پاکی معنای دوستی بود.

می خواهم از تو بگویم، از تو که یکی دیگر از بهانه هایم برای شکرگزاری از خدایی؛ به خاطر حضورت، حضورت آنهم در این روزها که نزدیکترین هایم از من دورند و تو در آن گوشۀ دور عجیب به من نزدیکی.

از تو که تمام این روزهای معمولی را برایم خاص کرده ای، بهترینها را معنا کردی، از تو که از روزی که آمده ای معنای بهترینهائی.

از تو می گویم که جای هیچکس را اشغال نکرده ای، اما عجیب بیش از هرکس دیگری در دلم جا باز کرده ای.

از تو که همچون یک رازی؛ اما مستعد فاش شدن، با هر زمانی که بیشتر از شناختنت می گذرد.

از تو می گویم که عمق نگاهت ریزترینها را در نظر می آورد، و پهنای دلت بیشترینها را در خود جا می دهد، و بزرگی روحت پاک ترینها را معنا می بخشد.

از تو به همه می گویم همۀ آنچه را که بارها به تو گفته ام،

از تو به تو می گویم...

از تو که همچون نامت سرور می آفرینی

و همچون واژه دوست مقدسی

از تو و برای تو...

با تمام سرورم و برای سرورم.

****

پی نوشت:اینجا می نویسم؛ برای دلم، برای دلش و به این دلیل ِ بی دلیل که در دوست داشتنش تنها نیستم.

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

ناگریــزهای ناگزیــــر



گاه گریزی نیست، از هرآنچه که می گریزی!!

ناگزیر در پیچِ گذری، طاقی هرآنچه از آن گریخته ای بر فکرت آوار می شود.

در این گذارِ پرپیچِ زودگذر، گاه سراشیب، گاه سراپست، آه از دمی که بیرق آرمانت را در کنجی بیابی که افراشته خاک خورده؛ افراشته!! انگار همیشه بیرق افراشته آرمان ها درمعرض ناملایمات به احتزاز درآمده است! حال چه از روی عادت، یا چه به اقتضای طبیعت. هرقدر هم گذشتۀ پرافتخاری داشته باشی، گاه از گــَزش نیش افکاری که بر قلمرو روحت تجاوز می کند، گوشه ای را می گزینی؛ می ریزی، می آویزی؛ گاه چون برگ، باز چون برگ... در تله گزینه های ناگهانی، خودت، خودت را، روحت را، قلبت و بود و نبودت را گزینش می کنی؛ گزاره های گزاف همچون گدازه های آتشفشانی گداخته ات می کنند، آنگاه زیرِ گــُرزِ روزگار شکل می گیری، و تا گــَزند ایام می رود که التیام یابد، گزینه های دیگری گـِردت را می گیرند... هیچ حسی دردناک تر از گِزگِزِ بی حسی نیست، هی بالا می شوی، پایین می شوی، می روی، بازمی گردی، اما دیگر گیاه گزنه و گُرگُرِ گِردسوز هم گرفتارت نمی کند... دیگر می شوی گزیده ای از گزارشِ گروگانی که راهِ گُریز را گــَز می کند...

گریزی نیست، از هرآنچه می گریزی، این زندگی ست که ناگزیر می گذرد،

گِره زارها، گریبان، گِله گُزارها را گلوگیر می شود... خواه گران سنگ باشی یا گران سر،

این آدمی همواره در گردابی که خود ساخته درگیر است...