۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

حکایت خواب‌ها

خواب‌ها، خواب‌ها، خواب‌ها… چه طعمی دارند این خواب‌های به گاه، گاه یا بی‌گاه. ساعت‌های تلخ به این کندی را، ثانیه‌های بی مهار به این تندی را، می‌بلعند، به رویا، و به کابوس حتی. مثل غوطه خوردن در مه جاده می‌مانند، جامانده از نبرد ابر و آفتاب، در تیغه سیاه دره؛ آرام می‌آیند، عمیق می‌شوند و گم می‌کنند مرا در جاده‌های ناتمام افکار. خواب‌های گُم، خواب‌های محو، خواب‌های تاریک، خواب‌های عمیق و عمیق و عمیق‌… به حالت نشسته، و ایستاده حتی. با چشمان بسته، و چشمان باز حتی. می‌آیند روی پلک، روی فکر، و می‌نشینند روی افکار خاکستری روزها، روی جسم سیاه شب‌ها، می‌مانند بعد از خواب شبانگاهی حتی، یا بعد از خواب نیمروز. می‌آیند، می‌نشینند، می‌مانند… مثل دلبستگی جلبک به بستر رود، مثل وابستگی علف هرز به دامن دشت، یا پیوستگی ریشه درخت و تن زمین سرد… چه طعمی دارند این خواب‌ها، اندازه ندارند، بی انتها، تکرار، تکرار، تکرار… خوش‌خوابی‌های مدام در پی بی‌خوابی‌های بی‌وقفه؛ مرهمند بر دردهای بی‌درمان؛ پادزهرند بر زهر هلاهل غم؛ آبند بر آتش گداخته دل و سدّند در برابر از یاد رفتن خوشی‌ها…
خواب‌ها، خواب‌ها، خواب‌ها… حکایت من و خواب‌های این روزها نه از روی عادت، نه از سَرِ طبیعت، که به اقتضای حاجتند؛ حاجت روح به آرامش، به آسایش، به رهایی، رهایی از هرآنچه که نیست! چقدر محتاجم به این خواب‌ها، به رویاهایشان، و به کابوس هایشان حتی.

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

CAPACITY



ظرفیتم در جذب نیکی ها به اندازه ادراکم از دریافت پلیدی هاست: کم.
خوش است برایم که به لبخندی لبریز می‌شوم و منتهای خوشی ست که به نیکی‌های خرد و کلان، مهربانی‌های ناتمام و محبت‌های مکرر؛ پر و خالی.
این روزها بیش از هرزمانی جسم ِ روح را به شربت عشق تر کرده‌ام، آنقدر محبت نوشیده‌ام که تا هزاران بار ِ دیگر زندگی، از حلاوت عشق اشباعم. با این وجود همچنان در کنه این تن و کنج این دل چیزی در قلیان است. قلیان نهری که به دریای مهر ِ مهربانان راکد نخواهد ماند.
خوشا که گاه خوشبختی، قناعت به همین قلیان‌های زیاد و کم ِ بی‌پایان است.

پی نوشت:
تابستون تموم شده و خشکی ِخفیفِ برگِ درختا هم خواسته نخواسته خزونی می‌شن و می‌ریزن. اما خشکی گلبرگای اینجا، همیشه پرطراوتن و از درخت خاطرات من نمی‌ریزن... ممنونم سرور واسه طرح خوشی که برای اینجا ریختی.

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

Wounds that just won't heal

 .آن‌روزها که دلم از دستش می‌گرفت با سکوت نگاهش می‌کردم. سعی می‌کردم حرف‌هایش را که همچون نیشتری قلبم را جریحه‌دار می‌کرد، نشنوم. سعی می‌کردم فقط باز و بسته شدن دهانش را ببینم، که مجبورم می‌کرد وقتی حرف می‌زند نگاهش کنم، حتی وقتی داد می‌زند؛ من هم یادگرفته بودم در مقابل لبخند بی‌روحم را حواله‌اش کنم. چقدر از سکوتم بیزار بود، بارها مابین همان دل‌شکستن‌ها لب به شکوه باز می‌کرد و کلامش را تندتر می‌کرد، فکر می‌کرد می‌تواند من را هم شبیه به خودش کند، خوب می‌دانست هرچه بیشتر تلاش کند کمتر نتیجه می‌بیند... وقتی کلامش، لحنش و حرکت دست‌ها و نگاهش تندتر می‌شد قدرت من را هم در سکوت بیشتر می‌کرد، تنها دلم به شعله‌های زبانش بیشتر آتش می‌گرفت...
آن‌روزها در مقابلش همچون کوهی از یخ بودم که وقتی روز تمام می‌شد، در کنج تنهایی‌هایم به سیل اشک ذوب می‌شود؛ چه طوفانی در دلم برپابود که صبح دیگر باز به شکنجه‌گاهش احضار خواهم شد.
این اواخر دیگر کم‌آورده‌بودم، در اوج فریادهایش در خیالم جور دیگری تصورش می‌کردم، و چه رنجی می‌کشیدم از دیدن آن چه که می‌توانست جوری دیگر باشد: مهربان‌تر، شکیبا‌تر، یا فقط کمی آرام‌تر...
هیچگاه نگذاشت جایی در قلبم برایش باز کنم و هر روز و هربار و هر ساعت دستهایم را برای به آغوش کشیدنش تنگ‌تر کرد.
.
دیروز حکم عدم نیازش آمد...
برخلاف آن‌روزها لبخند نزدم؛ نگاهش نکردم، به صورت برافروخته‌اش، به شکستن و فرو ریختنش که از پشت تلفن هم دیده می‌شد. باز هم آتش به قلبم کشیده بود، کمتر از بقیه درد نداشت و ناگهان دردش از همه و همیشه بیشتر بود. افسوس هنوز هم مثل آن‌روزها نمی‌خواست دردش را به شیوه‌ای بهتر تسکین دهد. هنوز هم اشتباه می‌کرد و نمی‌دانست؛ و این‌بار جهلش بود که به قلبم نیشتر می‌زد.
وقتی تمام تلاشت برای به‌دست‌آوردن دلی بی‌نتیجه بماند، وقتی برخلاف میل باطنی مجبور می‌شوی متنفر باشی، وقتی که فرار تنها پل ارتباطی می‌شود، هیچ مرهمی شفای دردهایت نخواهد بود.
نمی‌دانست چه رنجی کشیده‌ام و حالا که می‌رود چه زجری خواهم کشید.
می‌رود، مثل همه آن‌روزها، کاش جوری دیگر بود، مهربان‌تر، شکیباتر، یا اندکی آرام‌تر...

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

توازن

من این صمیمیت و همدلی را احساس می‌کنم، این هماهنگی غریب را؛

از همه بیشتر میان سپیدارهای بلند، کمی کم‌تر از آن میان درختان افرای‌قندی، میان چنارها یا بلوط‌ها...

طول موج من و سپیدارهای بلند آشکارا یکی است.

نمی دانم من چه چیز را به درختان باز پس می‌دهم،امیدوارم چیزی دریافت کنند؛
چرا که درختان از زمره نزدیک‌ترین دوستان من اند.

"اِن‌لَبَستیل - از کتاب قدرشناسی"

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

باز هم تکرار

با پک عمیقی که به سیگارش زد مرا در حلقه های دودی که محو می شد اسیر کرد... قرار نبود دوباره تکرار شود، اما شد... آن سال هم قرص ماه همین شکل بود، درست نیمه، همین صداهای مبهم آخر مهمانی می آمد، صدای خنده، بهم خوردن ظروف، همان عطر حتی، بوی سیب و سیگار که دلم را هم می زد...

بی قرار بود، مدام آهنگ ضبط ماشینش را رد می کرد، و تکه های هر آهنگی که قطع می شد مرا هم بی قرار می کرد...

انگار به عمد خودش را زجر می داد و دوست داشت که من را هم در بزمی که به پا کرده بود شکنجه دهد...

درست همانطور نشسته بود که آن سال نشسته بود، با همان نگاه سرد که من فهیمده بودم آنقدرها هم سرد نیست...

می دانستم که متوجه نگاه هایم شده، می دانست که متوجه کوبش های دلش شده ام. حتی صدای یکدیگر را هم می شنیدیم:

آدم چقدر می تواند احمق باشد که بخواهد دوبار یک چیز را تجربه کند!؟

دلم میخواست همان چند قدم فاصلۀ من تا خودش را کم کنم و با فریاد اعتراف کنم که این بار هم تو بردی تا با اعترافم دلش را به رحم آورم که زبان باز کند و به من بگوید که من بردم... بلکه با این ترفند هم صدایش را شنیده باشم و هم خودم را در دلش جا کرده باشم... دلم خیلی چیزهای دیگر هم خواست، اما نمی رفتم، صدسال هم که می گذشت نمی رفتم، اخلاق گند خودم را می شناختم، امشب بیشتر شناختم، به ادای احترام لبخند بی روحش را تقدیمم کرد، به ادای احترام لبخند بی روحش را با کشیدن لب و چشم پاسخ دادم، باز هم حرفی نگذاشتیم، باز گذاشتیم تا تاریخ در سکوت های ما تکرار شود...