۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

Infusion


دارم تزریق می‌کنم؛ از این اصطلاحات روانشناسانه که بعد از نیم دهه دوری از درس و کتاب به کل فراموشم شده... اما شاید این روزها بتوانم خودم را یک تزریقی بنامم...
با اینکه سعی می‌کنم خودم باشم همزمان دارم سعی می‌کنم که سعی نکنم! اما حال و روز عجیبی دارم؛ نه خوبم؛ نه بد. شبها که می‌شود به اتاقم پناه می‌برم و بعد از اتاقم فراری می‌شوم؛ نمی‌توانم این پارادوکس احساسی را درک کنم؛ شاید فرار از تخت، شاید میز تحریر، شاید لپ تاپ و شاید تلفن، و شاید قاب‌های عکس خالی... شاید هم همه‌شان که هیچ‌وقت هیچ‌کسی پشتشان نیست!!!
دارم به خودم شادی تزریق می‌کنم؛ با تقویمی که دو سال پیش به خودم هدیه سال نویی دادم... می‌نشینیم و با وسواس خاصی صبر می‌کنیم تا با ساعت 12 نیمه شب، روز  آغاز شود و بعد با هم حرف می‌زنیم؛ اولین جمله را همیشه من به او می‌گویم: "خب؛ بگو." و بعد او با یک عکس و یک متن کوتاه حرفش را می‌زند و همیشه گل از گلم می‌شکفاند، حتی وقتی حرفش روی دلم سنگینی می‌کند! و بعد از این مصاحبت شاد می‌شوم؛ شاید به این خاطر که به حرف‌هایش اعتماد دارم؛ لااقل از بین همه وسایل اتاق این یکی واقعا با من حرف می‌زند!
دارم به خودم خاطره تزریق می کنم؛ رفتم چندتا از این مجسمه‌های خانم سوزان لردی را گرفته‌ام و هر وقت که دلم تنگ می‌شود یا می‌گیرد، بغلشان می‌کنم و به گذشته‌هایی که با آنها رفته‌اند و آینده‌هایی که با آنها می‌آیند فکر می‌کنم. همیشه حس‌های خوبی برایم داشته‌اند؛ شاید به این خاطر که همیشه آرزوی داشتنشان را داشته‌ام و شاید به این خاطر که با آنکه مجسمه‌اند همچنان فرشته‌اند و می‌توانند با آغوشم مهربان باشند.
دارم به خودم آرامش تزریق می‌کنم؛ معتاد آهنگ‌های شیلر، دیوید شُمبرت، انیا و یکی دوتا از آلبوم های پینک فلوید شده‌ام؛ برای خودم هم عجیب است که بعد از هزار بار شنیدن، همین که موزیک پخش می‌شود یکهو موجی از آرامش دورم حلقه‌ می‌زند و همه چیز آرام می‌شود. شاید به این خاطر که همیشه موزیک مرا از لحظه می‌بُرَد و به لحظه می‌آوَرَد.
دارم به خودم انرژی تزریق می‌کنم؛ خودم را می‌برم خرید؛ برای خودم همان کتابی را می‌خرم که عاشقش شده بودم؛ مجموعه اشعار بیکل، و تا به خانه برسم نصفش را چشمی می‌خوانم و حظ می‌برم. برای خودم آن شالی را می‌خرم که ترکیب رنگش دلم را برده بود بعد جلوی آینه آرایش جدیدی به موهایم می‌دهم؛ انگشتر هم می‌خرم می‌اندازم انگشت وسط همان دستی که ساعت می‌بندم؛ یک لاک دونه اناری هم می‌خرم تا با رژلبی که قبلا گرفته بودم ست کنم؛ برای خودم یک قوطی باواریا می‌گیرم و خالی می‌کنم توی لیوان بلورِ آبجوخوری ای که توش پر از تکه‌های یخ است و بعد خودم را پرت می‌کنم روی تخت و جوری آب‌جو را می‌خورم که صدای یخ‌های لیوان را بیشتر بشنوم... و بعد مثل توپی از انرژی می‌شوم؛ شاید به این خاطر که با این کارها بهتر می‌توانم خودم را ببینم و بیشتر درونم را حس می‌کنم.
دارم به خودم فراموشی تزریق می‌کنم؛ نه از آن مدل‌هایی که چیزی را بیاندازم توی سیاهچالهء ذهن؛ از آن مدل‌ها که هرغمی که آمد اول بهش خوش آمد بگویم و بعد جوری با عشق بهش بگویم گور ِ بابای درد و بدبختی که خودش هم نفهمد از کدام در می‌رود؛ بعد بشینم به آفتاب خیره شوم و هرچه بیشتر فکر کنم جز نور و روشنی چیزی به خاطر نیاورم. شاید به این خاطر که فراموشی‌ها مرا به درک لحظه نزدیک‌تر می‌کنند.
دارم به خودم اعتماد تزریق می‌کنم؛ اعتماد به تصمیم‌هایم، به گذشته و حال و آینده‌ام؛ اعتماد به آرزوها و امیدهایم؛ به دوستانم؛ به خودم و خواسته‌هایم و اعتماد به داشته‌ها و نداشته هایم. شاید به این خاطر که دیگر وقتِ تجربهء اعتمادم رسیده باشد.
دارم به خودم عشق تزریق می‌کنم؛ مقابل آینه می‌ایستم و به خودم لبخند می‌زنم و تا اشکی میآید که لبخندم را بدزدد خودم را در آغوش می گیرم و فکر می‌کنم که خودم را دارم و بعد به بودنم عشق می ورزم؛ شاید به این خاطر که با عشق است که گرم زندگی می‌شوم.
 دارم به خودم صبر تزریق می کنم؛ برای گذار از گذشته، برای تحمل این زمانه و برای انتظار فردایی که خواهد آمد. دارم به خودم صبر تزریق می‌کنم برای آمدن‌ها، رسیدن‌ها، دوست داشتن‌ها و دوست داشته‌شدن‌ها. دارم به خودم صبر تزریق می‌کنم برای روزی که کسی به من شادی، آرامش، اعتماد و عشق تزریق کند؛ برای روزی که کسی فراموشی تزریقم کند تا یادم برود روزی تزریقی بوده‌ام... شاید به این خاطر که این روزها جز من کسی برای من نیست...

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

Hopeless



این روزها این تکه از شعر سهراب، شده تکه کلام ِ ناخودآگاهم: "ابری نیست؛ بادی نیست" و "چه درونم تنهاست".
هربار که دلتنگ می‌شوم حرف‌ها توی سرم می‌چرخند؛ بعد دلم می‌خواهد همه‌شان را بنویسم، جایی که مخاطب داشته باشد؛ شبیه به گذشتۀ اینجا.
انگار همین سه جمله برای ابراز تمام حس‌های این روزها کافی ست...

پی‌نوشت: امروز بعد از حدود 2 سال اینجا می‌نویسم، به لطف سرو. وقتی برای پستش کامنت می‌گذاشتم مجذور یک بی‌نهایت عجیب را دیدم، از یادم رفته بود... شاید برای مخاطب‌هایش هم.


Music: Hope for now


۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

Cadillac Horizon

زندگی سکوت کرده؛ انگشت اشاره اش را هم گذاشته روی نوک بینی اش که … سیس!
روی تخت لم داده‌ام به بهانه کتاب‌خوانی، اما به محض اینکه تنم خنکی دلچسب ملافه‌ها را جذب می‌کند؛ دلم پر می‌کشد برای آفتاب مطبوعی که از پشت پنجره چشم‌نوازی می‌کند.
این حالت را دوست دارم؛ به خورشید خیره شدن با چشمان بسته را. نور و گرمای خورشید آرام آرام از چشم راه باز می‌کند و کل بدن را تسخیر می‌کند، بعد یکپارچه آرامش می‌شوم. خوبی دیگری که این حالت دارد این است که هیچ تصویر خاصی یادم نمی‌آید، نمی‌دانم اشعه آفتاب چه خاصیتی دارد که در آن لحظه فقط جذب خودش می‌شوم.
بعد آرام آرام با آفتاب یکی می‌شوم؛ سیاهی داخل پلک رنگ می‌بازد، رفته رفته رگ‌ها و مویرگ‌های پلک ظاهر می‌شوند؛ و بعد ناگاه می افتم در دنیایی سرخ. حالا سرخی به کندی می‌رود رو به سفیدی، ... و بعد همه‌جا می‌شود نور.
اتاق را ساکت نگه‌داشته‌ام، خودم هستم و خودم...
این تجربه مجدد همان لحظه ای‌ست که به انتظارش بودم، حالا دنیا آرام شده، ساکت شده، حالا من هستم و آرامش.
زندگی کردن در این لحظه‌ها مثل راه رفتن روی ابرها می‌ماند، حس پرواز بر پهنه دریاست، مثل تولد در بهشت است، درست مثل خواب‌های شیرینی که گاه می‌آیند و می‌بینم.
کسی نیست؛ چیزی نیست؛ من هستم و خودم؛
و آرامشی که مرا در لحظه تاب می‌دهد.

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

دیوانه وار

با گام‌هایی آرام و بی‌صدا قدم می‌زنم؛ خیابان‌ها را، برگ‌ها را، این هوای نامتعادل گرم و سرد را.
ابتدای فصل است یا انتهای فصلی دیگر؟ چه فرقی می کند؟
وقتی دست‌ها کوتاه‌تر از آن می‌شوند که به بالا دراز شوند کوتاهی شب و روز دیگر چه سود؟ وقتی پاها ناتوان می‌شوند و پا پس می‌کشند؛ وقتی چشم‌ها کم‌سو می‌شوند و پلک برنور می‌بندند، سایه‌های کوتاه یا بلند روز را چه سود؟
سر می‌کشم آفتاب ته‌مانده روز را به نفس‌هایم و مستانه می‌پیچم خود را در شال سیاه شبی که پشت ثانیه‌‌هاست.
زمان بی‌ارزش‌تر از آن شده که برای ثانیه‌های نزاییده‌اش دست و پا زنم.
زندگی گاه تمام زیبایی‌هایش را؛ حتی آفتاب و بارانش را پشت یک تکه ابر پنهان می‌کند،
پرانتزهای محدب افقی می‌آیند و می‌نشینند برلب، چرخاندن پیچ رادیو هم دیگر مرا در امواجش غرق نمی‌کند...
روزهای کسالت‌باری ست؛ روزش به شب چسبیده و شبش به روز، نه از آن جهت که هیچ‌چیز نیست، که همه‌چیز هست و تاب تحمل چیزی نیست.
حسی عجیب دارم، حسی دوگانه بین سنگینی چیزی بر دل و همزمان تهی شدن چیزی از دل. حسی شبیه به پوست‌اندازی ست؛ پوست اندازی نرم‌تنی که به ناگاه سخت‌پوست شده باشد...
دلم گریه می‌خواهد، اما این روزها گریه را هم توانی نیست؛ بغض‌های فروخورده میل دیگرآزاری دارند و خنده‌های اجباری، میل خودآزاری.
در تیرگی‌های اندوه جا خوش کرده‌ام، وقتی به اوج دیوانگی‌هایم می‌رسم، تیغه‌های آفتاب امید پرده‌های غم را خواهند درید. خوب می‌دانم. اما اوج این دیوانگی کی به حد خواهد رسید!؟

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

حکایت خواب‌ها

خواب‌ها، خواب‌ها، خواب‌ها… چه طعمی دارند این خواب‌های به گاه، گاه یا بی‌گاه. ساعت‌های تلخ به این کندی را، ثانیه‌های بی مهار به این تندی را، می‌بلعند، به رویا، و به کابوس حتی. مثل غوطه خوردن در مه جاده می‌مانند، جامانده از نبرد ابر و آفتاب، در تیغه سیاه دره؛ آرام می‌آیند، عمیق می‌شوند و گم می‌کنند مرا در جاده‌های ناتمام افکار. خواب‌های گُم، خواب‌های محو، خواب‌های تاریک، خواب‌های عمیق و عمیق و عمیق‌… به حالت نشسته، و ایستاده حتی. با چشمان بسته، و چشمان باز حتی. می‌آیند روی پلک، روی فکر، و می‌نشینند روی افکار خاکستری روزها، روی جسم سیاه شب‌ها، می‌مانند بعد از خواب شبانگاهی حتی، یا بعد از خواب نیمروز. می‌آیند، می‌نشینند، می‌مانند… مثل دلبستگی جلبک به بستر رود، مثل وابستگی علف هرز به دامن دشت، یا پیوستگی ریشه درخت و تن زمین سرد… چه طعمی دارند این خواب‌ها، اندازه ندارند، بی انتها، تکرار، تکرار، تکرار… خوش‌خوابی‌های مدام در پی بی‌خوابی‌های بی‌وقفه؛ مرهمند بر دردهای بی‌درمان؛ پادزهرند بر زهر هلاهل غم؛ آبند بر آتش گداخته دل و سدّند در برابر از یاد رفتن خوشی‌ها…
خواب‌ها، خواب‌ها، خواب‌ها… حکایت من و خواب‌های این روزها نه از روی عادت، نه از سَرِ طبیعت، که به اقتضای حاجتند؛ حاجت روح به آرامش، به آسایش، به رهایی، رهایی از هرآنچه که نیست! چقدر محتاجم به این خواب‌ها، به رویاهایشان، و به کابوس هایشان حتی.